{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p4

بعد از خوردن قرص، اعضا سینی صبحونه رو آوردن. هنوز گیج خواب بودی، اما بهتر از دیشب. جی‌هوپ گفت: «خب، وقت برنامه‌ست.»

تو با شک پرسیدی: «چه برنامه‌ای؟»

کوکی پرید وسط: «امروز روز بازیابی روحیه است.»

شوگا: «که ترجمه‌اش می‌شه: تو هیچ کاری نمی‌کنی، ما همه‌چیو انجام می‌دیم.»

جیمین: «این‌قدر بهت رسیدگی می‌کنیم که خسته بشی از خوب‌شدن.»

و اولین بخش‌ش شروع شد.

وی چندتا بالش نرم آورد و زیر دست‌پاهات گذاشت. بعد پتو رو مثل یه لایه ابری پیچید دورت.

جین چای گرم درست کرد و گفت: «اگه سردت شد صدام کن.»

نامجون لپ‌تاپ رو آورد و گفت: «یه چیزی آروم انتخاب می‌کنم.»

کوکی وسط اتاق وایساد: «اما قبل از فیلم… مراسم رسمی “بهتر شدنت”.»

تو خندیدی: «مراسم دیگه چیه؟»

جی‌هوپ گفت: «این.»

بعد همه‌شون با لحن‌های مختلف گفتند:

«خوبه که بهتر شدی.»

کوچیک، کوتاه، اما صادقانه.

تو سرت پایین افتاد. «مرسی… نمی‌دونم چی بگم.»

جیمین کنار گوشَت گفت: «لازم نیست چیزی بگی. فقط نفس راحت بکش.»

فیلم روشن شد. نور ملایم. هوای اتاق گرم. چند دقیقه نگذشته بود که جین به آرامی سرموهات رو مرتب کرد. وی پتو رو بالا کشید. کوکی چندتا خوراکی گذاشت کنار تخت. شوگا هم زیر لب گفت: «اگه دوباره مریض شی، خیلی اذیت می‌شی… پس سالم بمون.»

تو آهی کشیدی: «حالم… واقعاً داره بهتر می‌شه.»

نامجون سرشو تکون داد: «چون تنها نیستی.»

زمان گذشت. با هم فیلم دیدید، یکم خندیدی، یکم چُرت زدی. ظهر نیم‌خواب بودی که جیمین پچ‌پچ‌کنان گفت: «امروز خیلی بهتر شدی… فردا دیگه کاملاً خوب می‌شی.»

تو با چشمای نیم‌باز جواب دادی: «به خاطر شما…»

جین لبخند آرومی زد: «همین که حالت بهتره، کافی‌ه.»

بعدازظهر، تب کامل افتاد. درد گلوت کم شد. نفس‌هات راحت شد. اعضا یکی‌یکی مطمئن شدن که خوبی.

شب، وقتی دوباره آماده‌ی خواب می‌شدی، نامجون چراغ رو کم کرد و گفت: «امروز سخت بود، ولی بهتر شدی. این یعنی شجاع بودی.»

تو پتو رو کشیدی بالا: «دیگه… آمپول نمی‌خوام.»

وی خندید: «اگه مراقب خودت باشی، لازم هم نمی‌شه.»

کوکی آخرین بار پرسید: «چیزی می‌خوای قبل خواب؟ بشینیم پیشت؟»

تو سر تکون دادی: «نه… همین که اینجایین کافیه.»

شوگا لبخند کجی زد. «باشه. پس ما همین‌جا وصلیم اما ساکت.»

جیمین آروم گفت: «شب‌خیر کوچولو.»

جین پشت گوشَت رو لمس کرد: «شب‌خیر. فردا سالم‌تر بیدار می‌شی.»

جی‌هوپ: «شب‌خیر آفتاب کوچیک.»

نامجون: «خوب بخواب. تو از پسش بر اومدی.»

تو چشم‌هات رو بستی.

آخرین چیزی که شنیدی صدای آرامِ نفس کشیدن اعضا بود، نه نگرانی، نه آشوب—فقط خیال راحت.

و برای اولین بار بعد از روزها، با حس امنیت کامل خواب رفتی.

پایان
دیدگاه ها (۰)

پارت اول: آشفتگی و نگرانی در میان هیاهو.

پارت دوم: اعتراف به درد

p3

p2

عضو هشتمی ومریضب و از امپول میترسی اولین درخواستیمون

سناریو چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط